غزل شمارهٔ 2768

Toggle stanza 1
ز بسکه‌کرد قصور نگاه مژگانی
1

ز بسکه‌کرد قصور نگاه مژگانی

به خود شناسی ما ختم شد خدا دانی

2

شرر گل است خزان و بهار امکانی

ندارد آنهمه فرصت که رنگ گردانی

3

ز خود بر آمدگان شوکتی دگر دارند

غبار هم به هوا نیست بی‌سلیمانی

4

به عجز کوش‌ گر از شرم جوهری داری

مباد دعوی کاری کنی که نتوانی

5

لباس بر تن آزادگان نمی‌زیبد

بس است جوهر شمشیر موج، عریانی

6

گشاده رویی ارباب دستگاه مخواه

فلک به چین مه نو نهفته پیشانی

7

فراغ دارد از اسلام و کفر غرهٔ جاه

یکی‌ست سبحه و زنار در سلیمانی

8

سواد مطلع ما نیست آنقدر روشن

که انتظار نویسی به چشم قربانی

9

کجاست گرد امیدی که دامنم گیرد

چو صبح می‌دمد از پیکرم خود افشانی

10

ز ابر گریهٔ دیده گر ایمنی می‌داشت

نمی‌کشید ز مژگان کلاه بارانی

11

چو خون بسملم ‌از دستگاه شوق مپرس

بهار کرد طواف من از پریشانی

12

درین هوسکده تا ممکنست بیدل باش

مکار آینه تا حیرتی نرویانی

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ز دلبری نتوان لاف زد به آسانی

هزار نکته در این کار هست تا دانی

حافظقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 2 - قصیدهٔ در مدح قوام الدین محمد صاحب عیار وزیر شاه شجاع

مرا ز منصب تحقیق انبیاست نصیب

چه آب جویم از جوی خشک یونانی؟

رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 123

تو آسمان منی من زمین به حیرانی

که دم به دم ز دل من چه چیز رویانی

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3048

بلندتر شده‌ست آفتاب انسانی

زهی حلاوت و مستی و عشق و آسانی

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3076

هزار جان مقدس فدای سلطانی

که دست کفر برو برنبست پالانی

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3092

نگفتمت که تو سلطان خوبرویانی

به جای سبزه تو از خاک خوب رویانی

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3093

نگویم آب و گل است آن وجود روحانی

بدین کمال نباشد جمال انسانی

سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 616

کرم به جای فروماندگان چو نتوانی

مروتست نه چندانکه خود فرومانی

سعدیمواعظمفرداتشمارهٔ 63

مقابلت نکند با حجر به پیشانی

مگر کسی که تهور کند به نادانی

سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 221

یکی از ملوک با تنی چند خاصان در شکارگاهی به زمستان از عمارت دور افتادند، تا شب در‌آمد، خانهٔ دهقانی دیدند.

مَلِک گفت: شب آنجا رَویم تا زحمتِ سرما نباشد.

سعدیگلستانباب سوم در فضیلت قناعتحکایت شمارهٔ 19

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور