غزل شمارهٔ 2767

Toggle stanza 1
درین حدیقه‌ نه‌ای قدردان حیرانی
1

درین حدیقه‌ نه‌ای قدردان حیرانی

به شوخی مژه ترسم ورق بگردانی

2

به‌کار عشق نظرکن شکست دل درباب

ز موج سیل عیانست حسن حیرانی

3

صداع هستی ما را علاج تسلیم است

بس است صندل اگر سوده‌ایم پیشانی

4

ز خویش رفتن ما محملی نمی‌خواهد

سحر به دوش نفس بسته است آسانی

5

به عالمی‌که خیال تو نقش می‌بندد

نفس نمی‌کشد از شرم خامهٔ مانی

6

جماعتی‌که به بزم خیال محو تواند

هزار آینه دارتد غیر حیرانی

7

خیال حلقهٔ زلف تو ساغری دارد

که رنگ نشئهٔ آن نیست‌جز پریشانی

8

خراب آینه رنگ بنای مجنونم

فلک در آب وگلم صرف‌کرده ویرانی

9

کدام عرصه که لبریز اضطرابم نیست

جهان گرفت غبار من از پر افشانی

10

چو ناله سخت نهان‌ست صورت حالم

برون ز خویش روم ‌تا رسم به عریانی

11

ندامتم ز تردد چو موج باز نداشت

کفی نسوده‌ام الا به ناپشیمانی

12

به عافیت نتوان نقش این بساط شدن

مگر به سعی فنا گرد خویش بنشانی

13

نیرزد آینه بودن به آنهمه تشویش

که هرکه جلوه فروشد تو رنگ‌گردانی

14

گل است خاک بیابان آرزو بیدل

چو گرد باد مگر ناقه بر هوا رانی

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ز دلبری نتوان لاف زد به آسانی

هزار نکته در این کار هست تا دانی

حافظقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 2 - قصیدهٔ در مدح قوام الدین محمد صاحب عیار وزیر شاه شجاع

مرا ز منصب تحقیق انبیاست نصیب

چه آب جویم از جوی خشک یونانی؟

رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 123

تو آسمان منی من زمین به حیرانی

که دم به دم ز دل من چه چیز رویانی

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3048

بلندتر شده‌ست آفتاب انسانی

زهی حلاوت و مستی و عشق و آسانی

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3076

هزار جان مقدس فدای سلطانی

که دست کفر برو برنبست پالانی

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3092

نگفتمت که تو سلطان خوبرویانی

به جای سبزه تو از خاک خوب رویانی

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3093

نگویم آب و گل است آن وجود روحانی

بدین کمال نباشد جمال انسانی

سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 616

کرم به جای فروماندگان چو نتوانی

مروتست نه چندانکه خود فرومانی

سعدیمواعظمفرداتشمارهٔ 63

مقابلت نکند با حجر به پیشانی

مگر کسی که تهور کند به نادانی

سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 221

یکی از ملوک با تنی چند خاصان در شکارگاهی به زمستان از عمارت دور افتادند، تا شب در‌آمد، خانهٔ دهقانی دیدند.

مَلِک گفت: شب آنجا رَویم تا زحمتِ سرما نباشد.

سعدیگلستانباب سوم در فضیلت قناعتحکایت شمارهٔ 19

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور