غزل شمارهٔ 475
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1به است آن یا زنخ یا سیب سیمین
11
به است آن یا زنخ یا سیب سیمین
لب است آن یا شکر یا جان شیرین
22
بتی دارم که چین ابروانش
حکایت میکند بتخانه چین
33
از آن ساعت که دیدم گوشوارش
ز چشمانم بیفتادهست پروین
44
هر آن وقتی که دیدارش نبینم
جهانم تیره باشد بر جهانبین
55
به خوابی آرزومندم ولیکن
سر بیدوست چون باشد به بالین
66
از آب و گل چنین صورت که دیدهست
تعالی خالق الانسان من طین
77
غرور نیکوان باشد نه چندان
جفا بر عاشقان باشد نه چندین
88
من از مهری که دارم برنگردم
تو را گر خاطر مهر است و گر کین
99
نگارینا به شمشیرت چه حاجت
مرا خود میکشد دست نگارین
1010
به دست دوستان بر کشته بودن
ز دنیا رفتنی باشد به تمکین
1111
بکش تا عیبگیرانم نگویند
نمیآید ملخ در چشم شاهین
1212
نظر کردن به خوبان دین سعدیست
مباد آن روز کاو برگردد از دین
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
بیا ای اهل دل را قرة العین
کمان ابروانت قاب قوسین
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 740
ندا آمد به جان از چرخ پروین
که بالا رو چو دردی پست منشین
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1898
تو را پندی دهم ای طالب دین
یکی پندی دلاویزی خوش آیین
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1911
برآ بر بام و اکنون ماه نو بین
درآ در باغ و اکنون سیب می چین
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1916

