غزل شمارهٔ 740
شاعر: جامی
Toggle stanza 1بیا ای اهل دل را قرة العین
11
بیا ای اهل دل را قرة العین
کمان ابروانت قاب قوسین
22
میان موی تا موی میانت
نمی بیند خرد یک موی مابین
33
لبت را گفتم ای جان این قلبی
دهانت گفت پنهان حیث لا این
44
به وام از میکده بردم سبویی
مرا بادا به گردن دایم این دین
55
ز جامی گر تو سر خواهی و دیده
برد فرمان تو بالرأس والعین
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ندا آمد به جان از چرخ پروین
که بالا رو چو دردی پست منشین
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1898
تو را پندی دهم ای طالب دین
یکی پندی دلاویزی خوش آیین
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1911
برآ بر بام و اکنون ماه نو بین
درآ در باغ و اکنون سیب می چین
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1916
به است آن یا زنخ یا سیب سیمین
لب است آن یا شکر یا جان شیرین
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 475
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

