غزل شمارهٔ 42
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1نشاید گفتن آنکس را دلی هست
11
نشاید گفتن آنکس را دلی هست
که ندهد بر چنین صورت دل از دست
22
نه منظوری که با او میتوان گفت
نه خصمی کز کمندش میتوان رست
33
به دل گفتم «ز چشمانش بپرهیز»
که هشیاران نیاویزند با مست
44
سرانگشتان مخضوبش نبینی
که دست صبر برپیچید و بشکست
55
نه آزاد از سرش بر میتوان خاست
نه با او میتوان آسوده بنشست
66
اگر دودی رود بیآتشی نیست
و گر خونی بیاید کشتهای هست
77
خیالش در نظر، چون آیدم خواب؟
نشاید در به روی دوستان بست
88
نشاید خرمن بیچارگان سوخت
نمیباید دل درماندگان خست
99
به آخر دوستی نتوان بریدن
به اول خود نمیبایست پیوست
1010
دلی از دست بیرون رفته سعدی
نیاید باز تیر رفته از شست
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
چو با ما یار ما امروز جفتست
بگویم آنچ هرگز کس نگفتهست
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 352
عراقی بار دیگر توبه بشکست
ز جام عشق شد شیدا و سرمست
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 12
پسر گفتش اگر جاهم حرامست
بگو تا جامِ جم باری کدامست
عطارالهی نامهبخش دوازدهمالمقالة الثانی عشر
وشاقی اعجمی با دشنه در دست
به خون آلوده دست و زلف چون شست
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 68
خراباتی است پر رندان سرمست
ز سر مستی همه نه نیست و نه هست
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 96
ز خاک نرگسستان غنچه ئی رست
که خواب از چشم او شبنم فرو شست
علامہ اقبالپیام مشرقلالهٔ طوررباعی شمارهٔ 110
مرا گویند با دشمن برآویز
گرت چالاکی و مردانگی هست
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 14

