غزل شمارهٔ 214
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1سرمست ز کاشانه به گلزار برآمد
11
سرمست ز کاشانه به گلزار برآمد
غلغل ز گل و لاله به یک بار برآمد
22
مرغان چمن نعره زنان دیدم و گویان
زین غنچه که از طرف چمنزار برآمد
33
آب از گل رخساره او عکس پذیرفت
و آتش به سر غنچه گلنار برآمد
44
سجاده نشینی که مرید غم او شد
آوازه اش از خانه خمار برآمد
55
زاهد چو کرامات بت عارض او دید
از چله میان بسته به زنار برآمد
66
بر خاک چو من بیدل و دیوانه نشاندش
اندر نظر هر که پری وار برآمد
77
من مفلس از آن روز شدم کز حرم غیب
دیبای جمال تو به بازار برآمد
88
کام دلم آن بود که جان بر تو فشانم
آن کام میسر شد و این کار برآمد
99
سعدی چمن آن روز به تاراج خزان داد
کز باغ دلش بوی گل یار برآمد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمد
امسال در این خرقه زنگار برآمد
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 639
آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمد
امسال در این خرقه زنگار برآمد
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 650
روزی بت من مست به بازار برآمد
گرد از دل عشاق بهیکبار بر آمد
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 144
ناگه بت من مست به بازار برآمد
شور از سر بازار به یکبار برآمد
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 88
ناگه بت من مست به بازار برآمد
شور از سر بازار به یکبار برآمد
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 89
عشق تو ز سقسین و ز بلغار برآمد
فریاد ز کفار به یک بار برآمد
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 279

