غزل شمارهٔ 144
Toggle stanza 1روزی بت من مست به بازار برآمد
11
روزی بت من مست به بازار برآمد
گرد از دل عشاق بهیکبار بر آمد
22
صد دلشده را از غم او روز فروشد
صد شیفته را از غم او کار برآمد
33
رخسار و خطش بود چو دیبا و چو عنبر
باز آن دو بهم کرد و خریدار برآمد
44
در حسرت آن عنبر و دیبای نوآیین
فریاد ز بزاز و ز عطار برآمد
55
رشک است بتان را ز بناگوش و خط او
گویند که بر برگ گلش خار برآمد
66
آن مایه بدانید که ایزد نظری کرد
تا سوسن و شمشاد ز گلزار برآمد
77
و آن شب که مرا بود به خلوت برِ او بار
پیش از شب من صبح ز کهسار برآمد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمد
امسال در این خرقه زنگار برآمد
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 639
آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمد
امسال در این خرقه زنگار برآمد
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 650
سرمست ز کاشانه به گلزار برآمد
غلغل ز گل و لاله به یک بار برآمد
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 214
ناگه بت من مست به بازار برآمد
شور از سر بازار به یکبار برآمد
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 88
ناگه بت من مست به بازار برآمد
شور از سر بازار به یکبار برآمد
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 89
عشق تو ز سقسین و ز بلغار برآمد
فریاد ز کفار به یک بار برآمد
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 279

