غزل شمارهٔ 975
Toggle stanza 1آتش افکند در جهان جمشید
11
آتش افکند در جهان جمشید
از پس چار پرده چون خورشید
22
خنک او را که شد برهنه ز بود
وای آن را که جست سایه بید
33
دل سپیدست و عشق را رو سرخ
زان سپیدی که نیست سرخ و سپید
44
عشق ایمن ولایتیست چنانک
ترس را نیست اندر او امید
55
هر حیاتی که یک دمش عمرست
چون برآید ز عشق شد جاوید
66
یک عروسیست بر فلک که مپرس
ور بپرسی بپرس از ناهید
77
زین عروسی خبر نداشت کسی
آمدند انبیا به رسم نوید
88
شمس تبریز خسرو عهدست
خسروان را هله به جان بخرید
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
جان سرانگشت آن نگارین دید
عقل انگشت خویشتن بگزید
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 963
علویی در بغداد زنی را به خود خواند آن زن از وی دینار و درهم خواست. علوی گفت: تو به آن راضی نیستی که جزوی از اهل خاندان نبوت و خانواده ولایت در تو فرود آید؟
زن گفت: این فسانه را به قحبگان قم و کاشان گوی، از قحبگان بغداد این آرزو را جز به دینار و درهم مجوی.
جامیبهارستانروضهٔ ششم (در مطایبه)بخش 12
گاو مسکین ز کید دمنه چه دید؟
وز بد زاغ بوم را چه رسید؟
رودکیمثنویهاابیات به جا مانده از مثنوی بحر خفیفپاره 7
ناگهان بانگ در سرای افتد
که فلان را محلِّ وعده رسید
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 118
یا نسیم خوش بهار وزید
یا صبا نافهٔ تتار دمید
عراقیدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 8 - ایضاله
عشق جانان مرا ز جان ببرید
جان به عشق اندرون ز خود برهید
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 991

