شمارهٔ 118
Toggle stanza 1ناگهان بانگ در سرای افتد
ناگهان بانگ در سرای افتد
که فلان را محلِّ وعده رسید
دوستان آمدند تا لبِ گور
قدمی چند و باز پس گردید
وآن کَـزو دوستتر نمیداری
مال و مِلک و قباله بُرد و کلید
وینکه پیوسته با تو خواهد بود
عملِ توست؛ نَفْسِ پاک و پلید
نیک دَریاب و بَد مَکُن، زنهار
که بَد و نیک باز خواهی دید
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
جان سرانگشت آن نگارین دید
عقل انگشت خویشتن بگزید
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 963
علویی در بغداد زنی را به خود خواند آن زن از وی دینار و درهم خواست. علوی گفت: تو به آن راضی نیستی که جزوی از اهل خاندان نبوت و خانواده ولایت در تو فرود آید؟
زن گفت: این فسانه را به قحبگان قم و کاشان گوی، از قحبگان بغداد این آرزو را جز به دینار و درهم مجوی.
جامیبهارستانروضهٔ ششم (در مطایبه)بخش 12
گاو مسکین ز کید دمنه چه دید؟
وز بد زاغ بوم را چه رسید؟
رودکیمثنویهاابیات به جا مانده از مثنوی بحر خفیفپاره 7
آتش افکند در جهان جمشید
از پس چار پرده چون خورشید
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 975
عشق جانان مرا ز جان ببرید
جان به عشق اندرون ز خود برهید
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 991
یا نسیم خوش بهار وزید
یا صبا نافهٔ تتار دمید
عراقیدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 8 - ایضاله
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

