غزل شمارهٔ 991
Toggle stanza 1عشق جانان مرا ز جان ببرید
11
عشق جانان مرا ز جان ببرید
جان به عشق اندرون ز خود برهید
22
زانک جان محدثست و عشق قدیم
هرگز این در وجود آن نرسید
33
عشق جانان چو سنگ مغناطیس
جان ما را به قرب خویش کشید
44
باز جان را ز خویشتن گم کرد
جان چو گم شد وجود خویش بدید
55
بعد از آن باز با خود آمد جان
دام عشق آمد و در او پیچید
66
شربتی دادش از حقیقت عشق
جمله اخلاصها از او برمید
77
این نشان بدایت عشق است
هیچ کس در نهایتش نرسید
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
جان سرانگشت آن نگارین دید
عقل انگشت خویشتن بگزید
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 963
علویی در بغداد زنی را به خود خواند آن زن از وی دینار و درهم خواست. علوی گفت: تو به آن راضی نیستی که جزوی از اهل خاندان نبوت و خانواده ولایت در تو فرود آید؟
زن گفت: این فسانه را به قحبگان قم و کاشان گوی، از قحبگان بغداد این آرزو را جز به دینار و درهم مجوی.
جامیبهارستانروضهٔ ششم (در مطایبه)بخش 12
گاو مسکین ز کید دمنه چه دید؟
وز بد زاغ بوم را چه رسید؟
رودکیمثنویهاابیات به جا مانده از مثنوی بحر خفیفپاره 7
ناگهان بانگ در سرای افتد
که فلان را محلِّ وعده رسید
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 118
یا نسیم خوش بهار وزید
یا صبا نافهٔ تتار دمید
عراقیدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 8 - ایضاله
آتش افکند در جهان جمشید
از پس چار پرده چون خورشید
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 975

