غزل شمارهٔ 212

Toggle stanza 1
اسیر شیشه کن آن جنیان دانا را
1
اسیر شیشه کن آن جنیان دانا را
بریز خون دل آن خونیان صهبا را
2
ربوده‌اند کلاه هزار خسرو را
قبای لعل ببخشیده چهره ما را
3
به گاه جلوه چو طاووس عقل‌ها برده
گشاده چون دل عشاق پر رعنا را
4
ز عکسشان فلک سبز رنگ لعل شود
قیاس کن که چگونه کنند دل‌ها را
5
درآورند به رقص و طرب به یک جرعه
هزار پیر ضعیف بمانده برجا را
6
چه جای پیر که آب حیات خلاقند
که جان دهند به یک غمزه جمله اشیاء را
7
شکرفروش چنین چست هیچ کس دیده‌ست
سخن شناس کند طوطی شکرخا را
8
زهی لطیف و ظریف و زهی کریم و شریف
چنین رفیق بباید طریق بالا را
9
صلا زدند همه عاشقان طالب را
روان شوید به میدان پی تماشا را
10
اگر خزینه قارون به ما فروریزند
ز مغز ما نتوانند برد سودا را
11
بیار ساقی باقی که جان جان‌هایی
بریز بر سر سودا شراب حمرا را
12
دلی که پند نگیرد ز هیچ دلداری
بر او گمار دمی آن شراب گیرا را
13
زهی شراب که عشقش به دست خود پخته‌ست
زهی گهر که نبوده‌ست هیچ دریا را
14
ز دست زهره به مریخ اگر رسد جامش
رها کند به یکی جرعه خشم و صفرا را
15
تو مانده‌ای و شراب و همه فنا گشتیم
ز خویشتن چه نهان می‌کنی تو سیما را
16
ولیک غیرت لالاست حاضر و ناظر
هزار عاشق کشتی برای لالا را
17
به نفی لا لا گوید به هر دمی لالا
بزن تو گردن لا را بیار الا را
18
بده به لالا جامی از آنک می‌دانی
که علم و عقل رباید هزار دانا را
19
و یا به غمزه شوخت به سوی او بنگر
که غمزه تو حیاتی‌ست ثانی احیا را
20
به آب ده تو غبار غم و کدورت را
به خواب درکن آن جنگ را و غوغا را
21
خدای‌، عشق فرستاد تا در او پیچیم
که نیست لایق پیچش ملک تعالی را
22
بماند نیم غزل در دهان و ناگفته
ولی دریغ که گم کرده‌ام سر و پا را
23
برآ بتاب بر افلاک شمس تبریزی
به مغز نغز بیارای برج جوزا را

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

زمانه حله نو بست روی صحرا را

کشید دل به چمن لعبتان رعنا را

امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 46

زهی بریخته بر لاله مشک سارا را

شکسته رونق خورشید گوهر آرا را

امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 47

بر آن سرم که ز دامن برون کشم پا را

به جیب آبله ریزم غبار صحرا را

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 31

کسی چه شکر کند دولت تمنا را

به عالمی‌ که تویی ناله می‌کُشد ما را

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 37

نسیم شانه کند زلفِ موجِ دریا را

غبار سرمه دهد چشمِ کوه و صحرا را

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 40

فی توحید الباری عز اسمه

درین صحیفه چو آغاز کردم املا را

جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 1

دلا چو روی در ارباب معنی آوردی

مبر به کار قوانین شعر و انشا را

جامیدیوان اشعارقطعاتشمارهٔ 30

بساط سبزه فکندند کوه و صحرا را

ز لاله آرزوی جام تازه شد ما را

جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 16

به کعبه گر ننمایی جمال خود ما را

ز خون دیده کنم لعل ریگ بطحا را

جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 23

خدای خیر دهاد آن جوان رعنا را

که وارهانید به پیرانه سر ز ما ما را

جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 26

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور