غزل شمارهٔ 392
شاعر: عرفی
Toggle stanza 1چون ز چشمم رود آن خون که زند بر دل خویش
چون ز چشمم رود آن خون که زند بر دل خویش
جنبش آن مژهٔ دم به دم و بیش از بیش
می کنندش متأثر، مشوید ای احباب
همره نفس، سرانگشت گزان، از پس و پیش
گرم جور آن ستم اندیش و من از غم سوزان
که نگیرد دلش از این ستم بیش از بیش
باش گر وصل تو از غیر که سنجیده دلم
لذت وصل تو با چاشنی حسرت خویش
گزم انگشت که کو نیشتر و کو الماس
چون به فردوس درآیم همه داغ و هم ریش
چند گویی که میندیش و مبین روی نکو
عرفی این ها به کسی گو که بود نیک اندیش
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
من خرابم زغم یار خراباتی خویش
می زند غمزه او ناوک غم بر دل ریش
حافظاشعار منتسبشمارهٔ 67
گردن افراشتهام بر فلک از طالع خویش
کاین منم با تو گرفته ره صحرا در پیش
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 339
هر کسی را هوسی در سر و کاری در پیش
منِ بیکار، گرفتارِ هوای دل خویش
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 340
دل به دنیا نگذرد خرد دوراندیش
نشود برق سبکسیر مقید به حشیش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4988
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

