شمارهٔ 67
شاعر: حافظ
Toggle stanza 1من خرابم زغم یار خراباتی خویش
من خرابم زغم یار خراباتی خویش
می زند غمزه او ناوک غم بر دل ریش
با تو پیوستم و از غیر تو دل بگسستم
آشنای تو ندارد سر بیگانه و خویش
به عنایت نظری کن که من دل شده را
نرود بی مدد لطف تو کاری از پیش
آخرای پادشه ملک و ملاحت چه شود
که لب لعل تو ریزد نمکی بر دل ریش
خرمن صبر من سوخته دل داد به باد
چشم مست تو که بگشاد کمین از پس و پیش
گر چلیپای سر زلف زهم بگشاید
بس مسلمان که شود کشته آن کافر کیش
پس زانو منشین و غم بیهوده مخور
که زغم خوردن تو رزق نگردد کم و بیش
پرسش حافظ دل سوخته کن بهر خدا
نیست از شاه عجب، گر بنوازد درویش
حافظ از نوش لب لعل تو کامی کی یافت
که نزد بر دل ریشش دو هزاران سر نیش
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
گردن افراشتهام بر فلک از طالع خویش
کاین منم با تو گرفته ره صحرا در پیش
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 339
هر کسی را هوسی در سر و کاری در پیش
منِ بیکار، گرفتارِ هوای دل خویش
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 340
دل به دنیا نگذرد خرد دوراندیش
نشود برق سبکسیر مقید به حشیش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4988
چون ز چشمم رود آن خون که زند بر دل خویش
جنبش آن مژهٔ دم به دم و بیش از بیش
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 392
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

