غزل شمارهٔ 269
شاعر: عرفی
Toggle stanza 1زاهد بتکدهٔ عشق هراسان نرود
11
زاهد بتکدهٔ عشق هراسان نرود
دامن دل بکشد، از پی ایمان نرود
22
شهر دل خاصهٔ سلطان محبت گردید
بعد از آن عاقل تدبیر به دیوان نرود
33
پرده دار تو اگر مژدهٔ دیدار دهد
صد قیامت شود و کس در رضوان نرود
44
پا منه بر سر بالین اسیران ، گاهی
هیچ بیدرد نیاید که پریشان نرود
55
بروم بر دم خنجر که با آن بی باکی
سایهٔ مرغ هما بر گل و ریحان نرود
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
مرد صاحب نظر از کوی تو آسان نرود
هر که راجان بود، از خدمت جانان نرود
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 723
هرگزم نقشِ تو از لوحِ دل و جان نَرَوَد
هرگز از یادِ من آن سروِ خرامان نَرَوَد
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 223
هر که را باغچهای هست به بستان نرود
هر که مجموع نشستهست پریشان نرود
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 265
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

