Toggle stanza 1
خود را کباب ازین دل خودکام کرده‌ام
1

خود را کباب ازین دل خودکام کرده‌ام

این پاره‌آتشی‌ست دلش نام کرده‌ام

2

گر روزگار دشمن من گشته دور نیست

خون‌ها ز رشک در دل ایام کرده‌ام

3

این دل که در وصال تسلی ازو نبود

خرسندش از تغافل و دشنام کرده‌ام

4

بی‌صبرم آنچنان که به قدر کرشمه‌ای

جانی گرو نهاده، دلی وام کرده‌ام

5

پیش خیال او حذر ای دل ز اضطراب

این صید را به حیله دمی رام کرده‌ام

6

شام فراق در نظرم داغ حسرتی است

هر می که روز وصل تو در جام کرده‌ام

7

از نیم جرعه لطف «نظیری» چه بی‌خودی‌ست؟

این روز وصل بود که من شام کرده‌ام

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور