غزل شمارهٔ 461
Toggle stanza 1دست در طره آشفته یاری نزدیم
11
دست در طره آشفته یاری نزدیم
یادگاری گرهی بر سر تاری نزدیم
22
شرممان باد که مشهور جهانیم به عشق
نشدیم آتش و برقی به دیاری نزدیم
33
در ره دوست چو خاشاک دوا ریخته اند
بر سر آبله ای نشتر خاری نزدیم
44
کرد صد سالک چالاک برین راه گذر
دست در حلقه فتراک سواری نزدیم
55
همه را زشتی و زیبایی ما در نظر است
بخیه ای بر طرف پرده کاری نزدیم
66
هرچه دادند و گرفتند در آن کوی نکوست
بر ترازو و محک وزن و عیاری نزدیم
77
خلوت انس «نظیری » نبود روزی ما
حلقهای بر در دل در شب تاری نزدیم
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

