Toggle stanza 1
دهشت از صیدم مکن بی زخم کاری نیستم
1

دهشت از صیدم مکن بی زخم کاری نیستم

خود شکار کس شوم شیر شکاری نیستم

2

مغز افروزد شمیم و کشت سوزد شبنمم

آه محنت دیده ام باد بهاری نیستم

3

خود به خون خویش می جوشم چو صهبا در سبو

زین حریفان از کسی ممنون یاری نیستم

4

به که از من کم رسد زحمت به صدر اعتبار

پر به تنگ از گوشه بی اعتباری نیستم

5

آگهی بخش است حالم، پند ده بیناییم

در سر مغرور کم از هوشیاری نیستم

6

فصل ها از سرگذشت ناامیدی خوانده ام

گوش بر افسانه امیدواری نیستم

7

هرچه می گوید زبانم کرده انشا کاتبم

جز رقم از خامه بی اختیاری نیستم

8

انتظار وعده دارم در ادای وام دوست

بد ادا وقت طلب در جانسپاری نیستم

9

خوی شرمم پندگیران را «نظیری » بر جبین

گرچه دارم منفعت بی شرمساری نیستم

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور