Toggle stanza 1
کنم بی باده بدمستی که سودایی دگر دارم
1

کنم بی باده بدمستی که سودایی دگر دارم

به ساقی تلخ می گویم که دل جایی دگر دارم

2

نظر گردد حجاب آنجا که من دیدار می بینم

نهان از چشم ظاهربین تماشایی دگر دارم

3

به روی فهم ریزم مزد عقل کارفرما را

که غیر از کار او بر سر تقاضایی دگر دارم

4

ندانم با که در حرفم همین مقدار می دانم

که با خود هر نفس آشوب و غوغایی دگر دارم

5

حدیث طور از من پرس از محمل چه می پرسی

که من پی بر پی مجنون صحرایی دگر دارم

6

به مژگان ابر سیرابم بشارت کوه و صحرا را

که در هر قطره آب دیده دریایی دگر دارم

7

چه داند فهم کوته بال جولانگاه شوقم را

که او راه دگر رفتست و من جایی دگر دارم

8

خرد را نیست در سودای من یک ذره گنجایی

که او رایی دگر کردست و من رایی دگر دارم

9

«نظیری » برتر از مطلب برآوردست همت را

که برتر از تمنا من تمنایی دگر دارم

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور