Toggle stanza 1
کجا بودی که امشب سوختی آزرده جانی را
1

کجا بودی که امشب سوختی آزرده جانی را

به قدر روز محشر طول دادی هر زمانی را

2

سئوالی کن ز من امروز تا غوغا به شهر افتد

که اعجاز فلانی کرده گویا بی زبانی را

3

به هر جنسی که می گیرند اخلاص و وفا خوب است

پس از عمری گذر افتاده بر ما کاروانی را

4

کتاب هفت ملت گر بخواند آدمی عامی است

نخواند تا ز جزو آشنایی داستانی را

5

به افسون موم از آهن کردن آسان تر از آن باشد

که از کین بر سر مهر آوری نامهربانی را

6

به عشاق اشک گرم و روی زرد از بهر آن دادند

کز استغنا فرود آرند مستغنی جوانی را

7

اگر از خار خار بی وفایی های گل نبود

سحرگه عندلیبی برنخیزد گلستانی را

8

دلا سیلاب خون را از شکاف سینه بیرون کن

که امشب سوده ام بر دیده خاک آستانی را

9

نمی دانم «نظیری » کیست چون می آمدم زان کوی

به حال مرگ دیدم، بر سر ره ناتوانی را

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

به‌هستی انقطاعی نیست از سر سرگرانی را

نفس باشد رگ خواب پریشان زندگانی را

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 168

فسون جاه عذر لنگ سازد پرفشانی را

به غلتانی رساند آب درگوهر روانی را

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 170

عطارد مشتری باید‌، متاع آسمانی را

مهی مریخ‌چشم ارزد‌، چراغ آن جهانی را

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 56

به عصیان مگذران زنهار ایام جوانی را

مکن صرف زمین شور، آب زندگانی را

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 442

مده از دست در پیری شراب ارغوانی را

شراب کهنه از دل می برد یاد جوانی را

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 443

به آهی می توان از خود برآوردن جهانی را

که یک رهبر به منزل می رساند کاروانی را

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 444

بحرفی می توان گفتن تمنای جهانی را

من از ذوق حضوری طول دادم داستانی را

علامہ اقبالزبور عجمغزلیاتغزل شمارهٔ 51

در این صحرا گذر افتاد شاید کاروانی را

پس از مدت شنیدم نغمه های ساربانی را

علامہ اقبالزبور عجمغزلیاتغزل شمارهٔ 60

به پایان محبت یاد می آرم زمانی را

که دل عهد وفا نابسته دام دلستانی را

غالب دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 23

پس از کشتن به خوابم دید نازم بدگمانی را

به خود پیچد که هی هی دی غلط کردم فلانی را

غالب دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 24

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور