غزل شمارهٔ 23

Toggle stanza 1
به پایان محبت یاد می آرم زمانی را
1

به پایان محبت یاد می آرم زمانی را

که دل عهد وفا نابسته دام دلستانی را

2

فسونی کو که بر حال غریبی دل به درد آرد

بداندیشی به اندوه عزیزان شادمانی را

3

اجازت داد پیشش یک دو حرف از درد دل گفتم

پس از دیری که بر خود عرضه دادم داستانی را

4

جهان هیچ ست با وی لاجرم زینها چه اندیشد

گرفتم کز فغانم دل ز هم پاشد جهانی را

5

ندارم تاب ضبط راز و می ترسم ز رسوایی

مگر جویم ز بهر همزبانی بی زبانی را

6

گشاد شستش از سستی ندارد دلنشین تیری

مگر بر من گمارد آسمان زورین کمانی را

7

بیا در گلشن بختم که در هر گوشه بنمایم

ز جوش لاله و گل در حنا پای خزانی را

8

کمال درد دل اصل ست در ترکیب انسانی

به خون آغشته اند، اندر بن هر موی جانی را

9

خورم خوف از تو بی حد لیکن از زاری چه کم گردد

اگر شد زهره آب و برد اجزای فغانی را

10

به شهر از دوست بعد از روزگاری یافتم غالب

ز عنوان خطی کز راه دور آمد نشانی را

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

به‌هستی انقطاعی نیست از سر سرگرانی را

نفس باشد رگ خواب پریشان زندگانی را

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 168

فسون جاه عذر لنگ سازد پرفشانی را

به غلتانی رساند آب درگوهر روانی را

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 170

عطارد مشتری باید‌، متاع آسمانی را

مهی مریخ‌چشم ارزد‌، چراغ آن جهانی را

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 56

به عصیان مگذران زنهار ایام جوانی را

مکن صرف زمین شور، آب زندگانی را

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 442

مده از دست در پیری شراب ارغوانی را

شراب کهنه از دل می برد یاد جوانی را

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 443

به آهی می توان از خود برآوردن جهانی را

که یک رهبر به منزل می رساند کاروانی را

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 444

بحرفی می توان گفتن تمنای جهانی را

من از ذوق حضوری طول دادم داستانی را

علامہ اقبالزبور عجمغزلیاتغزل شمارهٔ 51

در این صحرا گذر افتاد شاید کاروانی را

پس از مدت شنیدم نغمه های ساربانی را

علامہ اقبالزبور عجمغزلیاتغزل شمارهٔ 60

کجا بودی که امشب سوختی آزرده جانی را

به قدر روز محشر طول دادی هر زمانی را

نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 58

پس از کشتن به خوابم دید نازم بدگمانی را

به خود پیچد که هی هی دی غلط کردم فلانی را

غالب دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 24

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور