غزل شمارهٔ 239
شاعر: نظیری نیشابوری
Toggle stanza 1چون ابر بهاری به سرم سایه فکن شد
چون ابر بهاری به سرم سایه فکن شد
بر هر بر بومم که نظر کرد چمن شد
چون شمع که شد رهبر پروانه به آتش
دل سوزی او باعث جان بازی من شد
می خواست شود قایل نظمم به بلاغت
صدپایه به شیب آمد و بر اوج سخن شد
بی جام همه می کش و بی باده همه مست
از نظم نو آیین مغان رسم کهن شد
شک نیست که از نیم نظر کار برآید
آن را که دلیل آصف اعجاز سخن شد
همسایگیش را اثر ابر بهارست
هم خانه گلستان شد و هم خار سمن شد
از یار و دیار ار نکنم یاد عجب نیست
از رشک من امسال غریبی به وطن شد
بر خاک درش جای شهیدان ندهد کس
لطفی است که کافور تن و عطر کفن شد
مهمان بهشتی مخور اندوه «نظیری »
نزهتگه حوران جنان بیت حزن شد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
روز سیهم سایه صفت جزو بدن شد
آسوده شو ای آینه زنگار کهن شد
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1249
روزی که مرا موج نفس دام سخن شد
شدطوطی چرخ آینه وواله من شد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4385
از حسن غریب تو جهان صبح وطن شد
این شوره زمین از گل روی تو چمن شد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4386
گلزار به شهر آمد و بازار چمن شد
گوش همه کس محو غزل خوانی من شد
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 238
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

