غزل شمارهٔ 4385
شاعر: صائب
Toggle stanza 1روزی که مرا موج نفس دام سخن شد
روزی که مرا موج نفس دام سخن شد
شدطوطی چرخ آینه وواله من شد
هر مد فغان کز دل پردرد کشیدم
شد شاخ گل وسر خط مرغان چمن شد
در خدمت آیینه دل صرف شدی کاش
عمری که مرا صرف به پرداز سخن شد
هر آه که بی خواست برآمدزدل من
از بهر برون آمدن از خویش رسن شد
برپیری من چرخ سیه کاسه نبخشید
هرچندکه هرموبه تنم تیغ وکفن شد
هشدار که از باغ سرافکنده برون رفت
هر کس که مقید به تماشای چمن شد
از تبت وارونه خط هرشکن زلف
آغوش وداع دل سرگشته من شد
صائب گره دل به تکلف بگشاید
دستی که گرفتار سر زلف سخن شد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
روز سیهم سایه صفت جزو بدن شد
آسوده شو ای آینه زنگار کهن شد
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1249
گلزار به شهر آمد و بازار چمن شد
گوش همه کس محو غزل خوانی من شد
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 238
چون ابر بهاری به سرم سایه فکن شد
بر هر بر بومم که نظر کرد چمن شد
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 239
از حسن غریب تو جهان صبح وطن شد
این شوره زمین از گل روی تو چمن شد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4386
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

