غزل شمارهٔ 4385

Toggle stanza 1
روزی که مرا موج نفس دام سخن شد
1

روزی که مرا موج نفس دام سخن شد

شدطوطی چرخ آینه وواله من شد

2

هر مد فغان کز دل پردرد کشیدم

شد شاخ گل وسر خط مرغان چمن شد

3

در خدمت آیینه دل صرف شدی کاش

عمری که مرا صرف به پرداز سخن شد

4

هر آه که بی خواست برآمدزدل من

از بهر برون آمدن از خویش رسن شد

5

برپیری من چرخ سیه کاسه نبخشید

هرچندکه هرموبه تنم تیغ وکفن شد

6

هشدار که از باغ سرافکنده برون رفت

هر کس که مقید به تماشای چمن شد

7

از تبت وارونه خط هرشکن زلف

آغوش وداع دل سرگشته من شد

8

صائب گره دل به تکلف بگشاید

دستی که گرفتار سر زلف سخن شد

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور