غزل شمارهٔ 8

Toggle stanza 1
ز شهر دوست می‌آیم پیام عشق بر لب‌ها
1

ز شهر دوست می‌آیم پیام عشق بر لب‌ها

به تلقینی کنم آزاد طفلان را ز مکتب‌ها

2

بگو منصور از زندان اناالحق گو برون آید

که دین عشق ظاهر گشت و باطل ساخت مذهب‌ها

3

چُو من هر کَس طبیبی دارد ، از زحمت چه غم دارد

که آهی گر کشم بر کوه و صحرا افکنم تب‌ها

4

سحرگه خسته و رنجور از خلوت برون آیم

چو پروانه که از صحبت برآید آخر شب‌ها

5

ز دست او جراحت‌های زهرآلوده بنمایم

به زخم ناصحان سوزن زنند از نیش عقرب‌ها

6

دل شب داشت دردی از کدورت‌های حرمانم

به سوی آسمان دیدم فرو بارید کوکب‌ها

7

به محض التفاتی زنده دارد آفرینش را

اگر نازی کند از هم فرو ریزند قالب‌ها

8

ز بیدادی که بر دل شد نکردم ضبط خود ز اول

کنون کاتش همی‌بارد پشیمانم ز یارب‌ها

9

«نظیری» پر گشا تا دیده دل در گشایندت

که از تنگی عالم تنگ می‌گردند مشرب‌ها

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور