Toggle stanza 1
طعم هلاهل می‌دهد زهر فراقت آب را
1

طعم هلاهل می‌دهد زهر فراقت آب را

تا تلخ کردی عیش من شیرین ندیدم خواب را

2

درهای رحمت بر رخم تا شام مردن واکنند

گر چشم از رویت کند یک صبح فتح‌الباب را

3

از دولت گم‌گشته‌ام شاید نشانی وادهند

باری به دریای امید افکنده‌ام قلاب را

4

ز اهل درون باهُش‌ترند آنان که بیرون درند

اکثر به خاصان می‌دهد سلطان شراب ناب را

5

طوفان به هر جانب برد بگشا معلم بادبان

لنگر نیندازد کسی دریای بی‌پایاب را

6

وعظ طبیب و صبر من بر جان گوارا گشته‌اند

من سخت‌تر سازم مرض او تلخ‌تر جلاب را

7

با غایت بی‌طاقتی از عشق نتوانم گریخت

گویی که آتش بسته ره از هر طرف سیماب را

8

در انتظار رحمتت لب‌تشنگان افتاده‌اند

ساقی به کوثر زن قدح دریاب زود اصحاب را

9

کار «نظیری» در رضا غم خوردن و خوش بودن است

دارم می مردآزما خوش باد شیخ و شاب را

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور