غزل شمارهٔ 86

Toggle stanza 1
من و پیچاک زلف آن بت و بیداری شب‌ها
1

من و پیچاک زلف آن بت و بیداری شب‌ها

کجا خسپد کسی کش می‌خلد در سینه عقرب‌ها

2

همه‌شب در تب غم می‌پزم با زلف او حالی

چه سوداهاست این یارب که با خود می‌پزم شب‌ها

3

گهی غم می‌خورم گه خون و می‌سوزم به صد زاری

چو پرهیزی ندارم، جان نخواهم برد از این تب‌ها

4

چه بودی گر در آن کافر، جوی بودی مسلمانی

چنین کز یاربم می‌خیزد از هر خانه یارب‌ها

5

دعای دوستی از خون نویسند اهل درد و من

به خون دیده دشنامی که نشنیدم ازان لب‌ها

6

ز خون دل وضو سازم، چو آرم سوی او سجده

بود عشاق را، آری، بسی زینگونه مذهب‌ها

7

به ناله آن نوای باربد برمی‌کشد خسرو

که جان‌ها پای‌کوبان می‌جهد بیرون ز قالب‌ها

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور