غزل شمارهٔ 220
شاعر: نظیری نیشابوری
Toggle stanza 1حسن جنبید ز خواب و مژه را برهم زد
حسن جنبید ز خواب و مژه را برهم زد
فتنه برپا شد و نیشی به رگ عالم زد
هرچه در پرده نهان بود هویدا کردند
چه شبی بود که این صبح سعادت دم زد؟
بی محبت ننمودند اجابت هرچند
بانگ تسلیم ملک بر فلک اعظم زد
به طلب جمله ذرات جهان برجستند
مایه عشق چو بر خاک بنی آدم زد
خواست آیینه تحقیق به ما بسپارد
قفل کوری به دل و دیده نامحرم زد
غرض آن داشت که از عشوه اش آگه باشم
بر درون زخم ز اندیشه نمک از غم زد
عقل چون دید که عشق آمد و خوانخوار آمد
لب فرو بست و دم از سلطنت خود کم زد
روح آزاد کزین معرکه جان بیرون برد
دست در حلقه فتراک خم اندر خم زد
سر ازین قصه نیاورد «نظیری » بیرون
گرچه عمری به سخن گشت و ورق بر هم زد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
چون صبا شانه درآن طره خم در خم زد
سلک جمعیت شوریده دلان برهم زد
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 117
در ازل پرتوِ حُسنت ز تجلی دَم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 152
عشق اول به دل سوخته آدم زد
مایه ور شد ز دل آدم و بر عالم زد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3382
شادی عشق تو هنگامه غم برهم زد
شور حسنت نمکی بر جگر آدم زد
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 218
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

