غزل شمارهٔ 117
شاعر: جامی
Toggle stanza 1چون صبا شانه درآن طره خم در خم زد
چون صبا شانه درآن طره خم در خم زد
سلک جمعیت شوریده دلان برهم زد
تار هر موی کز آمد شد آن شانه گسست
با رگ جان من آن را گرهی محکم زد
تا ز راهت ننشیند به رخ غیر غبار
هر دمش چشم من آب از مژه پرنم زد
وصل تو ملک سلیمان بود و لب خاتم
لب تعظیم خوش آن کس که بر آن خاتم زد
کعبه میخانه بود چشمه زمزم خم می
کفن خویش خوش آن زنده که بر زمزم زد
گر به دور لب جانبخش تو بودی عیسی
با وجود تو نیارستی از احیا دم زد
عیش پابوس تو تا یافت به عالم جامی
پشت پا بر طرب و عیش همه عالم زد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
در ازل پرتوِ حُسنت ز تجلی دَم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 152
عشق اول به دل سوخته آدم زد
مایه ور شد ز دل آدم و بر عالم زد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3382
شادی عشق تو هنگامه غم برهم زد
شور حسنت نمکی بر جگر آدم زد
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 218
حسن جنبید ز خواب و مژه را برهم زد
فتنه برپا شد و نیشی به رگ عالم زد
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 220
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

