غزل شمارهٔ 118
Toggle stanza 1هر شیشه می با تو چو در محفلم افتد
11
هر شیشه می با تو چو در محفلم افتد
بینم لبت آن شیشه ز طاق دلم افتد
22
خواهم سر خود را به سر راه تو منزل
باشد که تو را راه به سرمنزلم افتد
33
چون تیغ به قتلم کشی آن دم دیت من
این بس که نگاهی به رخ قاتلم افتد
44
ای وقت صبا خوش که به یکدم بگشاید
گر در شکن زلف تو صد مشکلم افتد
55
حادی مفروز آتش من گو که مبادا
از سینه زند شعله و در محملم افتد
66
گردد علم رحمت جاوید پس از مرگ
گر سایه سرو تو بر آب و گلم افتد
77
من جامیم آن بحر معانی که گه موج
صد گوهر سیراب به هر ساحلم افتد
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

