Toggle stanza 1
غبار از دل به مژگان روبم و بینم نشانش را
1

غبار از دل به مژگان روبم و بینم نشانش را

به آب دیده شویم خاک و جویم آستانش را

2

ز مستی‌های شوق آن بلبل شوریده‌احوالم

که نشناسد اگر صدبار بیند آشیانش را

3

اثر می‌کرد گاهی ناله‌ام، از بس که نالیدم

کنون از ناله من خواب آید پاسبانش را

4

همه در عشق او از رشک با من دشمن جانند

که با من مهربان سازد دل نامهربانش را

5

مرا زی عشق شورانگیز درد رشک خواهد کشت

که هرکس بر سر هر کوی خواند داستانش را

6

سوال بوسه‌ای کردم از آن لب رخ گزید از قهر

ضیافت کرد ابرامم به شیرینی لبانش را

7

«نظیری» قاتلی دارد که آمرزیده می‌گردد

سگان از کوی او گر بگذرانند استخوانش را

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور