غزل شمارهٔ 8
شاعر: عرفی
Toggle stanza 1گرفتم آن که شب در خواب کردم پاسبانش را
گرفتم آن که شب در خواب کردم پاسبانش را
ادب کی می گذارد تا ببوسم آستانش را
صبا از کوی لیلی گر وزد بر تربت مجنون
کند آتشفشان چون شمع، مغزِ استخوانش را
برآمد جان ز تن ، وان زلف می جوید چنان مرغی
که از دامی شود آزاد و جوید آشیانش را
ز غیرت پیچ و تاب افتاده در رگ های جان من
همانا دست امید کسی دارد عنانش را
ز ننگِ آن ، قَدم هرگز به رویِ آستان ننهد
که ناگه شب نهان بوسیده باشم آستانش را
دلم گم گشت و غمهای جهان، عرفی، طلب کارش
به دنبال غم افتم تا مگر یابم نشانش را
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
به یاد آرد دل بیتاب اگر نقش میانش را
به رنگِ مویِ چینی سرمهمیگیرد فغانش را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 92
چهامکان است فردا عرض شوخی ناتوانش را
مگر حیرت شفیع جرأت ندیشد بیانش را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 93
چه خوش باشد در آغوش آورم سرو روانش را
کنم شیرازه اوراق دل، موی میانش را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 379
غبار از دل به مژگان روبم و بینم نشانش را
به آب دیده شویم خاک و جویم آستانش را
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 26
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

