غزل شمارهٔ 379
Toggle stanza 1چه خوش باشد در آغوش آورم سرو روانش را
11
چه خوش باشد در آغوش آورم سرو روانش را
کنم شیرازه اوراق دل، موی میانش را
22
کیم من تا وصال گل به گرد خاطرم گردد؟
مرا این بس که گرد سر بگردم باغبانش را
33
کنار حسرتی از طوق قمری تنگتر دارم
نمی دانم که چون در بر کشم سرو روانش را؟
44
اگر بر آسمان ناز رفته است آن هلال ابرو
به زور چرب نرمی می کشم آخر کمانش را
55
که حد دارد نظر بازی کند با چین ابرویش؟
دهانم تلخ شد تا چاشنی کردم کمانش را
66
در آن وادی که مغزم سرمه چشم غزالان شد
ز دست موج، روغن می چکد ریگ روانش را
77
اگر خصم قوی بنیاد، کوه بیستون گردد
ز برق تیشه جوی شیر سازم استخوانش را
88
چسان معلوم گردد رتبه حسن سخن صائب؟
که دارد در میان گرد کسادی کاروانش را
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
به یاد آرد دل بیتاب اگر نقش میانش را
به رنگِ مویِ چینی سرمهمیگیرد فغانش را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 92
چهامکان است فردا عرض شوخی ناتوانش را
مگر حیرت شفیع جرأت ندیشد بیانش را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 93
گرفتم آن که شب در خواب کردم پاسبانش را
ادب کی می گذارد تا ببوسم آستانش را
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 8
غبار از دل به مژگان روبم و بینم نشانش را
به آب دیده شویم خاک و جویم آستانش را
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 26

