Toggle stanza 1
کردم ز شکوه منع دل زار خویش را
1

کردم ز شکوه منع دل زار خویش را

انداختم به روز جزا کار خویش را

2

وقت نظاره‌ی بت پرهیزکار خویش

شویم به گریه دیده‌ی خونبار خویش را

3

جرم منست پیش تو گر قدر من کم است

خود کرده‌ام پسند خریدار خویش را

4

صد مشتریست جنس دلم را چو آفتاب

من گرم می‌کنم به تو بازار خویش را

5

ترسم که رفته رفته به بیداد خو کنی

بر کین مدار طبع ستمکار خویش را

6

ای دل مجو نجات که صیادپیشگان

در دام می‌کشند گرفتار خویش را

7

عمرت بود که دوش «نظیری » به یاد تو

آسان نمود مردن دشوار خویش را

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور