Toggle stanza 1
اخترشناس در روش بخت من گم است
1

اخترشناس در روش بخت من گم است

مشکل فتاده کار نه در دست انجم است

2

دوران صلای تفرقه داد و شراب ما

یک پاره در صراحی و یک پاره در خم است

3

ساقی چو فیض اوست همه صرف او کنیم

این جرعه‌ای که در ته جام تکلم است

4

شیرین نکرده خنده شادی مذاق کس

گل نیز تلخ گشته زهر تبسم است

5

باشد به ناامیدی خویشم محبتی

کاو آشنای گوشهٔ چشم ترحم است

6

آسودمی اگر به خودم کس گذاشتی

از جور او کشنده‌ترم رحمِ مردم است

7

ناخن همیشه در جگر خاره می‌زنم

دیری‌ست رخش سعی مرا سنگ در سم است

8

کی سر ز کار بسته برآرم که چرخ را

دوران نماند و رشتهٔ امید من گم است

9

گفتار بی‌نتیجه «نظیری» نمی‌خرند

عودی که سوزد و ندهد بوی هیزم است

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

گر باغ پر شکوفه و گلزار خرم است

ما را چه سود، چون دل ما بسته غم است

امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 313

از مقتبسات مشکات نبوت است این حدیث که «من عشق وعف و کتم فمات مات شهیدا» یعنی: هر که در جاذبه عشق آویزد و با لطایف عشق آمیزد و در آن طریقه عفت و کتمان پیش گیرد چون بمیرد شهید میرد.

و شرط عفت و کتمان از برای آن است که چون به میل طبع و هوای نفس آلوده باشد و در وصول به آن وسایط توسل جویند و اظهار کنند از قبیل شهوات نفس حیوانی است نه از فضایل روح انسانی.

جامیبهارستانروضهٔ پنجم (در عشق و ذکر حال عاشقان)بخش 1

رخشنده جرم خور که بر این سبز طارم است

قندیل گورخانه شاهان عالم است

جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 6

کارم چو زلف یار پریشان و دَرهم است

پشتم به‌سان ابروی دل‌دار پرخَم است

سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 75

یارا بهشت صحبت یاران همدم است

دیدار یار نامتناسب جهنم است

سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 76

گفتم چه کرده‌ام که نگاهم نمی‌کنی؟

وآن دوستی که داشتی اول چرا کم است؟

سعدیدیوان اشعارقطعاتقطعه شمارهٔ 3

دریا فراخ و کشتی ما بی معلم است

این درد زان زیاده که پایان موسم است

عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 70

هر خنده دریچه ی گشاینده ی غم است

هر انتعاش نایره ی قفل ماتم است

عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 71

گر تکیه گاه گلخن و گر مسند جم است

رویم به روی محنت و لب بر لب غم است

عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 72

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور