Toggle stanza 1
عشقت خبر ز عالم بیهوشی آورد
1

عشقت خبر ز عالم بیهوشی آورد

اهل صلاح را به قدح نوشی آورد

2

رخسار تو که توبه صد پارسا شکست

نزدیک شد که رو به سیه پوشی آورد

3

شوق تو شحنه ایست که سلطان عقل را

موی جبین گرفته به چاوشی آورد

4

مردن به تیغ تو چو به کوشش میسر است

مرده ست آنکه میل به کم کوشی آورد

5

گفتم که زان لب از پی دیوانه شربتی

گفت «این مفرحی ست که بیهوشی آورد»

6

من ناتوان ز یاد کسی گشتم، ای طبیب

آن دارویم بده که فراموشی آورد

7

خسرو، اگر فسون پری نیست در سرت

چشم از فسون بپوش که مدهوشی آورد

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور