Toggle stanza 1
نظاره جمال تو بیهوشی آورد
1

نظاره جمال تو بیهوشی آورد

وز یاد هر که جز تو فراموشی آورد

2

در دل شکست ناوک آهم چه حاجت است

کز خط رخ تو رسم زره پوشی آورد

3

نبود بغیر عشق هنر چون کشی نقاب

بس بی هنر که رو به هنرکوشی آورد

4

چون جام گیرد از لب تو کام رشک آن

عشاق را به خون جگرنوشی آورد

5

مردم ز ناله کاش نهی بر دهان مرا

مهری ز لعل خویش که خاموشی آورد

6

گر چون نهال تازه وتر، قدکشی به باغ

در شاخ خشک میل هم آغوشی آورد

7

جامی چه سان به حال خود افتد که دمبدم

هوشش برد غم تو و مدهوشی آورد

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور