غزل شمارهٔ 1274
شاعر: امیرخسرو دهلوی
Toggle stanza 1هر دم غم خود با دل افگار بگویم
11
هر دم غم خود با دل افگار بگویم
چون زهره آن نیست که با یار بگویم
22
دشنام که می گفت شبی، هم ز زبانش
هر دم به هوس خود را صد بار بگویم
33
هر شب روم اندر سر آن کوی و غم خود
چون نشنود او، با در و دیوار بگویم
44
کو جان گرفتار که باور کند از من؟
گر من غم این جان گرفتار بگویم
55
افگار کنم همچو دل خود دل آن کس
کورا سخنی زان دل افگار بگویم
66
شب خواب شبم نی که مگر بینمت آنجا
خونابه این دیده بیدار بگویم
77
دردی ست در این سینه که بیرون نتوان داد
حیف است که درد تو به اغیار بگویم
88
خون شد ز نهفتن دل و اکنون روم، ای جان
رسوا شرم و بر سر بازار بگویم
99
یک روز بپرس آخر از آن محنت شبها
تا کی غم خسرو به شب تار بگویم؟
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

