غزل شمارهٔ 839
Toggle stanza 1اهل خرد که از همه عالم بریدهاند
اهل خرد که از همه عالم بریدهاند
داند خرد که از چه به کنج آرمیدهاند
دانندگان که وقت جهان خوش بدیدهاند
خوش وقتشان که گوشه عزلت گزیدهاند
محرم درون پرده مقصود نیستند
جز عاشقان که پرده عصمت دریدهاند
برتر جهان به جاده همت که کاهلند
آن بختیان که سدره و طوبی چریدهاند
در بیضه پر مرغ بروید، برون تر آی
کت پر دهد، کزان به بلندی پریدهاند
جان نیز هست با دگران این گروه را
کز بهر عزم عالم وحدت پریدهاند
نارفته ره، رونده به جایی نمیرسد
ناچار رفتهاند ره، آنگه رسیدهاند
وان جان کنان که در غم مال است جانشان
جان دادهاند و پارهخاکی خریدهاند
خسرو، مگوی بد که درین گنبد از صدا
خلق آنچه گفتهاند، همان را شنیدهاند
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
آنها که رنگ خودسری شمع دیدهاند
انگشت زینهار ز گردن کشیدهاند
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1339
امروز ناقصان به کمالی رسیدهاند
کز خودسری به حرف سلف خط کشیدهاند
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1340
اینان مگر ز رحمت محض آفریدهاند؟
کآرام جان و انس دل و نور دیدهاند
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 225
این آهوان که گردن دعوی کشیدهاند
خال بیاض گردن او را ندیدهاند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4147
یاران که زخم تیر بلایت چشیدهاند
با جان پاره از همه عالم رمیدهاند
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 840
رندان پاکباز که از خود بریدهاند
در هرچه هست حسن دلارام دیدهاند
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 841
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

