Toggle stanza 1
آن دل که دایمش سر بستان و باغ بود
1

آن دل که دایمش سر بستان و باغ بود

گویی همیشه سوخته درد و داغ بود

2

هر خانه دوش داشت چراغی و جان من

می سوخت و به خانه من این چراغ بود

3

من بی خبر فتاده در آن کوی مرده وار

نالیدنم صدایی غلیواژ و زاغ بود

4

روزی نشد که جلوه طاووس بنگرد

این دیده را که روزی زاغ و کلاغ بود

5

دل در چمن شدی و ز بوی تو شد خراب

بلبل که بویها ز گلشن در دماغ بود

6

رفتم به سوی باغ و به یادت گریستم

بر هر گلی، وگرنه کرا یاد باغ بود

7

شب گفت، می رسم، چو بگفتم، به خنده گفت

خسرو برین حدیث منه دل که لاغ بود

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور