غزل شمارهٔ 40
Toggle stanza 1دیدم بسی زمانه مردآزمای را
11
دیدم بسی زمانه مردآزمای را
سازنده نیست هیچ امیر و گدای را
22
جز باد و دم ترنم این تنگنای نیست
چون غلغل تهی نفس تنگنای را
33
چندین مکن دماغ به کافور و مشک، تر
بر عاریت شناس کف عطرسای را
44
در خود مبین به کبر که از بهر عکس کار
اینها بس است بهره تن خودنمای را
55
قرب مملوک نیست مگر دون و سفله را
اینجا مبین تو مردم والاگرای را
66
جایی که جای بر سر شاهان مگس کند
نبود محل اوج پریدن همای را
77
آنان که گفته اند طلاق عروس کون
کابین این عروس دهند این سرای را
88
ای توسنی که همت عالی خطاب تست
بشکن به یک لگد فلک دیوپای را
99
تاریکی زمانه چو روشن کند به مهر
صفوت چو نیست آدمی تیره رای را
1010
بی زادن بلا چو نباشد، چه ساختند
کشت سراب این فلک فتنه زای را
1111
روزی که می رود مشمر، خسروا، زعمر
الا همان قدر که پرستی خدای را
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

