غزل شمارهٔ 39

Toggle stanza 1
گفتی ز دل برون کن غمهای بیکران را
1

گفتی ز دل برون کن غمهای بیکران را

تو پیش چشم و آنگه جای گله زبان را

2

تا دل ز من ببردی از ناله شب نخفتم

ای دزد، بشنو آخر فریاد پاسبان را

3

بگذشت از نهایت بی خوابی من، آری

دشوار صبح باشد شبهای بیکران را

4

اندیشه جهانی بر جان من نهادی

وانگه به لاغ گویی اندیشه نیست جان را

5

رسوای شهر گشتم از بس که دیده من

دمدم همی تراود خونابه نهان را

6

از آه سوزناکم دود از جهان برآمد

بی تو جهان چه باشد، آتش زنم جهان را

7

داغ غلامی از من هست ار دریغ باری

از بیع کن مشرف مملوک رایگان را

8

آن روی نازنین را یکدم به سوی من کن

تا بیشتر نبینم نسرین و ارغوان را

9

شاید اگر بخندد بر روزگار خسرو

آن کس که دیده باشد رخساره ای چنان را

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور