غزل شمارهٔ 750
Toggle stanza 1بشنو ز من ترانه غیرت فزای را
11
بشنو ز من ترانه غیرت فزای را
گر مردی ای سپند، نگه دار جای را!
22
سختی پذیر باش گر اهل سعادتی
کز استخوان گزیر نباشد همای را
33
هر چند سر به دامن محمل گذاشته است
دل می تپد همان ز جدایی درای را
44
چند ای سیه درون خود آرا درین بساط
پنهان کنی به بال و پر خویش پای را؟
55
روشن ضمیر باش که این بال آتشین
بر چرخ برد شبنم بی دست و پای را
66
جمعی که از ملایمت آزار دیده اند
بر برگ گل شمرده گذارند پای را
77
بدطینتان برای شکم خون هم خورند
سگ دشمن است بر سر روزی گدای را
88
صائب به غور ناله عشاق می رسد
در راه فکر هر که فشرده است پای را
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
دیدم بسی زمانه مردآزمای را
سازنده نیست هیچ امیر و گدای را
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 40
جان بر لب است عاشق بخت آزمای را
دستورییی به خنده لب جانفزای را
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 41
دل تاب ضبط ناله ندارد خدای را
از ما مجوی گریه بی های های را
غالب دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 22

