غزل شمارهٔ 749

Toggle stanza 1
روشن ز داغ های نهان ساز سینه را
1
روشن ز داغ های نهان ساز سینه را
از پشت، رو شناس کن این آبگینه را
2
یک دم بود گرفتگی ماه و آفتاب
روشن گهر به دل ندهد جای کینه را
3
دارد ترا همیشه معذب فشار قبر
از گرد کینه تا نکنی پاک سینه را
4
بی آه سرد دل به مقامی نمی رسد
موج خطر بود پر و بال این سفینه را
5
با جسم، روحی من چو مسیحا کند عروج
شهباز من به جا نگذارد نشینه را
6
دل می کنم به خط خوش ازان زلف مشکبار
ته جرعه ای بس است خمار شبینه را
7
از حرف وصوت خرده جان می رود به باد
از باد دست حفظ نما این خزینه را
8
در سینه بود مهر رخش تا خطش دمید
آخر به خط یار رساندم سفینه را
9
صائب به آرزوی دل خود نمی رسی
تا پاک از آرزو نکنی لوح سینه را

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور