غزل شمارهٔ 1922
Toggle stanza 1امید نبود ار چه مرا یک نظر از وی
امید نبود ار چه مرا یک نظر از وی
هم دید که بسیار بود این قدر از وی
سلطان ز کجا بر هوسش چشم نگارد؟
درویش که در یوزه کند یک نظر از وی
دل می کشدم جانب آن غنچه هنوزم
هست ار چه که صد تیر بلا در نظر از وی
پژمرده مباد، ار چه خورد از جگرم آب
آن شاخ جوانی که نخوردیم بر از وی
دوش از دل من یاد نمی کرد خیالش
کاین رفته کجا شد که نیامد خبر از وی؟
صد جان به فدایش که گه کشتن عشاق
بنمایدم از دور که گیرند بر از وی
از موی تو بر پای ملائک نهد اشکل
حسنت که نگشته ست خیال بشر از وی
دور از تو مرا دور کنند از تو و گویم
دور از همه کس بود توانم مگر از وی
در کشتن ما عیب کنندش همه، لیکن
گر عیب نگیری، چه خوش است این هنر از وی
من داشته جان را به صد افسانه همه شب
وانگه همه جنبیدن باد سحر از وی
مپسند که میرم چو سگان بر سر راهت
خسرو سگ خانه ست، مبندید در از وی
آڈیو
اس نظم کے لیے شعر بہ شعر آڈیو وقت ابھی دستیاب نہیں۔
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور
گفتگو
قارئین کے تبصرے
اپنی رائے دیں، سوال پوچھیں یا گفتگو کو آگے بڑھائیں۔ تبصروں کا جائزہ لیا جا سکتا ہے۔

