غزل شمارهٔ 102
شاعر: امیرخسرو دهلوی
Toggle stanza 1باشد آن روزی که بینم غمگسار خویش را
11
باشد آن روزی که بینم غمگسار خویش را
شادمان یابم دل امیدوار خویش را
22
شد دو چشمم ز انتظارش چار در راه امید
چار جانب وقف کردم هر چهار خویش را
33
شاید ار بر خاک خسپم همچو گل پر خون کنار
کز چنان سروی تهی کردم کنار خویش را
44
خاک می بیزم به دامان، چون کنم گم کرده ام
در میان خاک در آبدار خویش را
55
مست گشتی چون ترا پیمانه پر داده ست دوست
خیز و بستان ساغر و بشکن خمار خویش را
66
می نپرسد، گر غباری دارد آن خاکی ز من
تا به آب دیده بنشانم غبار خویش را
77
دل که از جعد تو بدخو شد نمی گیرد قرار
ساعتی بفرست جعد همچو مار خویش را
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

