غزل شمارهٔ 102

Toggle stanza 1
باشد آن روزی که بینم غمگسار خویش را
1

باشد آن روزی که بینم غمگسار خویش را

شادمان یابم دل امیدوار خویش را

2

شد دو چشمم ز انتظارش چار در راه امید

چار جانب وقف کردم هر چهار خویش را

3

شاید ار بر خاک خسپم همچو گل پر خون کنار

کز چنان سروی تهی کردم کنار خویش را

4

خاک می بیزم به دامان، چون کنم گم کرده ام

در میان خاک در آبدار خویش را

5

مست گشتی چون ترا پیمانه پر داده ست دوست

خیز و بستان ساغر و بشکن خمار خویش را

6

می نپرسد، گر غباری دارد آن خاکی ز من

تا به آب دیده بنشانم غبار خویش را

7

دل که از جعد تو بدخو شد نمی گیرد قرار

ساعتی بفرست جعد همچو مار خویش را

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor