غزل شمارهٔ 82
Toggle stanza 1صرفِ بیکاری مگردان روزگارِ خویش را
11
صرفِ بیکاری مگردان روزگارِ خویش را
پردهٔ رویِ توکّل ساز، کارِ خویش را
22
زادِ همراهان درین وادی نمیآید به کار
پُرکن از لَختِ جگر جَیب و کنارِ خویش را
33
شعلهٔ نیلوفری در محفلِ قدس است باب
دورکن اینجا ز خود دود و شرارِ خویش را
44
پردهٔ دام است خاکِ این جهانِ پرفریب
بندِ عُزلت برمدار از پا شکارِ خویش را
55
یک سیهخانه است گردون از بیابانِ عدم
گردبادِ آن بیابان کُن غبارِ خویش را
66
گردِ راه از چهرهٔ سیلاب میشوید محیط
متّصلگردان به دریا جویبارِ خویش را
77
بر زرِ کاملعیار آتش گلستان میشود
فرصتی تا هست کاملکن عیارِ خویش را
88
گوشهگیری کشتیِ نوح است در بحرِ وجود
از کشاکش وارهان جسمِ نزارِ خویش را
99
تا در ایامِ خزان از زردرویی وارهی
در بهار از خود بیفشان برگ و بارِ خویش را
1010
ای که در چشمِ خود از یوسف فزونی در جمال
از دو چشم خصم کن آیینهدارِ خویش را
1111
یا خُمِ می، یا سبو، یا خشت، یا پیمانه کن
بیش ازین در پا میفکن خاکسارِ خویش را
1212
نیست صائب قول را بی فعل در دلها اثر
بر نصیحت چند بگذاری مدارِ خویش را؟
Zameen

