غزل شمارهٔ 1238

Toggle stanza 1
من آن خاکم که در راه وفا رو بر زمین دارم
1

من آن خاکم که در راه وفا رو بر زمین دارم

ز سودای بتان داغ غلامی بر جبین دارم

2

ز مردن غم ندارم، لیک روزی کز غمت میرم

فراموشت شود از من به عالم غم، همین دارم

3

فدا کردیم در عشقت دل و دین و ز من مانده

همین جانی که آن هم بهر روز واپسین دارم

4

مرا گویند کاندر وصل او خوش باش، چون باشم؟

که چون هجران شبان روزی بلایی در کمین دارم

5

بسی گفتند خسرو را دل از مهر بتان بر کن

سخن نشنوده ام اکنون، نه دل دارم، نه دین دارم

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور