غزل شمارهٔ 880
Toggle stanza 1مشتاق چون نظاره آن سیمبر کند
11
مشتاق چون نظاره آن سیمبر کند
طاقت نهد به گوشه و آنگه نظر کند
22
صورتگری نقش خود از جان کند سخن
چون روی او بدید سخن مختصر کند
33
او پرده بگرفت، بگویید باد را
تا خان و مان گل همه زیر و زبر کند
44
کنعان خراب گشت ز اخوان روزگار
باشد کسی که یوسف ما را خبر کند
55
گویند دوستان دگر کن به جای او
من می کنم، اگر این دل بدخو به در کند
66
دی پاره کرد سینه مجروح من سرش
در آدمی مگو که به دیوار اثر کند
77
اندیشه من از دل خودکام خسرو است
صعب آتشی بود که سر از خاک در کند
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

