غزل شمارهٔ 879
Toggle stanza 1ترکی و خوبروی، کسی کاینچنین بود
11
ترکی و خوبروی، کسی کاینچنین بود
نبود عجب گر دل او آهنین بود
22
ماییم و خوابهای پریشان تمام شب
خوش وقت آنکه با چو تویی همنشین بود
33
تیغم نه بر قفا، به گلو زن که گاه مرگ
رویم به سوی تو، نه به روی زمین بود
44
پیرایه گلو بود از دست دوست تیغ
وان خون کزو چکد علم آستین بود
55
گر بنده کشتنیست مشو رویش، ای رقیب
چون خواب صبح در سر آن نازنین بود
66
ای مست ناز، جرعه خود را به روی خاک
مفگن که پای لغز بزرگان دین بود
77
ساقی، مرنج از من و رسواییم، از آنک
دیوانه را شراب دهی هم چنین بود
88
زنارم، ای رفیق، خود این دم گسسته گیر
گر بت همین بت است نهایت همین بود
99
فریاد عاشقان همه شب گرد کوی تو
چون بانگ مؤذنان که به پاس پسین بود
1010
شد جان صد هزار چو من در سر لبت
آری، بلای مور و مگس انگبین بود
1111
یارب، چگونه خواب کند آنکه، خسروا
هر شب هزار یاربش اندر کمین بود
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

