غزل شمارهٔ 881
Toggle stanza 1چشمت که قصد جان من ناتوان کند
11
چشمت که قصد جان من ناتوان کند
گویم مکن به قصد دل، همان کند
22
مرغ دل آشیانه به زلف تو می کند
چون طوطیی که میل به هندوستان کند
33
آن کس که مانده بسته سودای زلف تو
سودش همین بود که دلی را زیان کند
44
از نردبان زلف تو هردم به آفتاب
آسان رسد، ولیک شبی در میان کند
55
شمعی که پیش روی چو ماه تو بر کنند
از تیغ گردنش بزنم، گر زبان کند
66
از دست دیر آمدن و زود رفتنت
روزی هزار بار دل من فغان کند
77
خسرو چو در تو می نرسد، باری ار به لب
دل را بر آب دیده نشاند، روان کند
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

