Toggle stanza 1
چشمت که قصد جان من ناتوان کند
1

چشمت که قصد جان من ناتوان کند

گویم مکن به قصد دل، همان کند

2

مرغ دل آشیانه به زلف تو می کند

چون طوطیی که میل به هندوستان کند

3

آن کس که مانده بسته سودای زلف تو

سودش همین بود که دلی را زیان کند

4

از نردبان زلف تو هردم به آفتاب

آسان رسد، ولیک شبی در میان کند

5

شمعی که پیش روی چو ماه تو بر کنند

از تیغ گردنش بزنم، گر زبان کند

6

از دست دیر آمدن و زود رفتنت

روزی هزار بار دل من فغان کند

7

خسرو چو در تو می نرسد، باری ار به لب

دل را بر آب دیده نشاند، روان کند

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور